تبليغاتX
آرزو آرزو داره؟


آرزو آرزو داره؟

تفریحی

-تاحالا شرایطش پیش نیومده بود که بخوام اعتماد به نفسمو بال ببرم،حتی به این هم فکر نکرده بودم که چه جوری. جدیدا کلی رو خودم کار کردم.آدمای دوروبرم رو ۲دسته کردم:در سطح خودم و پایین تر از خودم. اینجوری حس کردم میتونم حرفی برای گفتن داشته باشم. شرایطم خیلی بهتر شده و اکثر جاها به راحتی نظرمو میگم،انتقاد میکنم و ...

-وقتی تو زندگیت هدفی رو انتخاب میکنی تازه نصف راه رو رفتی،نصف دیگش میشه تلاش کردن برای اون هدف.کسایی که به اسم جنبش سبز،برای هدفشون تلاش می کنند و ازش دفاع می کنند برام با ارزشن.هدفشون برام مهم نیست..مهم دفاعه...مهم تلاشه.

اراده و اعتماد به نفس هیتلر،تلاش امام(ره) و ...

-گاهی وقتا حضور بعضی کسا تو زندگیت اینقد عادی میشن که جرات پیدا میکنی از زندگیت بیرونشون کنی و فکر می کنی زندگی بدون اونا هم کماکان جریان پیدا میکنه.جریان پیدا میکنه ولی عجیب دلتنگ حضورشون میشی.

 برشون میگردونی و ۲دستی می چسبی بشون.(این دو دستی چسبیدن چند روز ادامه داره؟)

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:42 توسط آرزو| |

سلام

شرمنده نبودم

بعضی وقتا بعضی دلایل قانع کننده نیستن..

بیخیال

احساس میکنم یه مدته که زندگی آرومی دارم،بدون هیچ دغدغه ای البته اگه خودم برا خودم دغدغه ی الکی درست نکنم.

خاطرات گذشته رو که به یاد میارم احساس میکنم دلم برابعضیاشون له له میزنه ولی حیف که منطق حکم میکنه سمتشون نرم.

مگه نمیگن عشق قدرتش از عقل بالاتره.. پس چرا عقل جلوی منو میگیره؟

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:31 توسط آرزو| |

علی شروع کننده ی یه بازی بوده که بنده هم یه دعوتی.
شرح بازی:
 "مسابقه ی بی معنی نویسی!!
 بی معنی نویسی یه ستونی تو مجله ی وزین طنز و کاریکاتور است که اغلب نوشته ی خود خواننده ها رو اونجا میزارن و فقط باید یه چیز بی معنی بنویسی اما از اونجایی که جناب افلاطون فرمودند هیچ مهملی نیست که در آن نشانه ای از حقیقت نباشد (قید شده در همون ستونِ همون مجله) و از اینجایی که گاهی نکته های خنده داری توش وجود داره و آدم برای دقایقی احساس عوضی بودن میکنه ما عجیب علاقه به بی معنی نویسی پیدا کردیم پس خودم شروع میکنم و از همه ی دوستان هم تقاضا دارم این بازی رو ادامه بدین و به عینه ملاحظه کنید که گاهی عوضی بودنِ خودمون و دنیامون چقدر لذت بخش و خفنه !!"

نوشته ی من:
چهارده ساله که بچه شو از جوب کنار اوتوبانی که یه سرش میخوره به دیوار و یه سرشم لابلای کتابای کنکورش گم شده و عمراً بتونی قبولیشو تو مسابقات جهانی پرش از خط یک سوم نهایی که هرکی یه چی میگفت یکی میگفت گله یکی هم اسپند دستش بود و داد میزد:بخدا اگه دستم بت برسه از بالای درخت میچینمت چون فک میکرد موی کوتاه خیلی بش میاد حالا اگه امشبم نیان طوری نیست یه خواستگار بهتر هرچند این بهترین نمره ای بود که تو درس زبان گرفته بود.

دعوتیا: دختر زمستونی.حامد.نازپسر.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:19 توسط آرزو| |

یادش بخیر ۲سال پیش یه مسافرت چند روزه رفتیم.خاطرات جالبی دارم که میخوام بنویسمشون:

۳-۴تا خونواده بودیم،رفتیم یه جایی نهار بخوریم و عصری برگردیم(حالا درست یادم نیست اسم اونجا چی بود ولی فک کنم "پیرغار"بود)نمیدونم چی شد که شب موندیم(کجا؟) رفتیم خونه ی یکی از دوستای دائیم(بیچاره اونا هم عزادار بودن،ما هم چقد مراعات کردیم کلی هرهر و کرکر راه انداخته بودیم). من و دختر دائیم رفتیم تو یه اتاق که مال پسرشون بود.پسره رشتش معماری بود و برا ادامه تحصیل رفته بود آلمان.یه کتابخونه پر از کتاب و جزوه داشت ما هم هی داشتیم کتابارو زیر و رو میکردیم،داییم هم هی میومد چشم غره میرفت.آخرهم کنجکاوی ما نتیجه داد و چند تا کتاب درباره ی ازدواج و... پیدا کردیم.(پسره پررو حالا مامان  بابا رو میتونه گول بزنه ولی مارو که نمیتونه بپیچونه)

خلاصه گذشت تا فردا ظهر که ما تصادف کردیم.ماشینو پارک کردیم تو پاسگاه و خودمون رفتیم ادامه ی مسافرت...شب برگشتیم و یادمون افتاد تصادف کردیم...

نصفیمون برگشتن اصفهان. ما و دائیم اینا رفتیم پاسگاه التماس کردیم که تو رو خدا یه پتو بدید ما تو پارکینگ بخوابیم(آخه اون شهر فقط یه مسافرخونه داشت که نمیدونم چرا تعطیل بود).. خداییش سرد بود هوا.تا صبح منجمد شدیم.رفتیم تو پارک بغل پاسگاه چادر زدیم و صبح شهرداری جسدای یخ زدمون رو پیدا کرد(ما که نمیدونستیم قراره ۳ روز بمونیم که پتو با خودمون ببریم)

بقیه اش اتفاق خاصی نیفتاد(راستی تو تصادف طرف مقابل مقصر بود ولی فردا صبح که بابا اینا رفتن پاسگاه نمیدونم چی شد که گفتن هیچکس مقصر نیست و صلوات)

۱.نمیدونم خدا دیشب چی برام نوشت،ولی خیلی خوشحالم که هست.خوشحالم که چنین شبایی میتونم قشنگ حسش کنم.

خدایا!خسته نشدی من هر روز ازت یه درخواست جدید دارم؟!

۲.خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو
                                                             ای حيات دوستان در بوستان بـــــی مــــــن مــــــرو

                                                                                         "مولانا"

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:34 توسط آرزو| |

تا حالا چندین بار شده که تو زندگیم بخاطر کسی از خودم و خواسته هام و حتی عقایدم گذشتم.
 و تمام میشود به تو رسیدنم و میرسم به خودم و عقایدم...
 و دچار تردید میشوم
              مثل همیشه
 و شک میکنم به افکارم
              و میمانم در خودم
              مثل همیشه
1:جنبه ی کتاب خوندنم ندارم.پارسال کتاب "راز" رو خوندم.حالا انقد قدرت فکرم زیاد شده که فقط کافیه به یه موضوع یا کسی فک کنم...
(باید مواظب افکارم باشم)
2: بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد
                 دل کیست که جان نیز در این واقعه هم شد
                               
                                         عطار
(دل فدای او شد و جان نیز هم...)  
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:44 توسط آرزو| |


Design By : Night Skin