تبليغاتX
آرزو آرزو داره؟


آرزو آرزو داره؟

تفریحی

سخت ترین ۲ هفته ی زندگیمو پشت سر گذاشتم.یکی به من بگه بلد نیستی انتخاب واحد کنی براچی میری دانشگاه.همه امتحانام تداخل داشتن.... خلاصه که خیلی بهم سخت گذشت این چند وقته.

الانم تا امتحان دادم مثل کسایی که "متراژ کردن خیابون" خونشون اومده پایین پریدم تو خیابون.

پریروز بابا زنگ زده بهم میگه:سالمی؟؟؟شنیدم اشرار ریختن تو شهرتون.

من:کو؟؟؟اشرار؟؟...

احساس میکنم تبدیل به کبکی شده که زیر برفم و از هیچی خبر ندارم..شایدم به دست اشرار کشته شدم ولی الان داغم متوجه نیستم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 10:49 توسط آرزو| |

امرزو عیده...

عید غدیر... ولی مثل سالای پیش خوشحال نیستم...

عیدتون مبارک

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 20:7 توسط آرزو| |

-تاحالا شرایطش پیش نیومده بود که بخوام اعتماد به نفسمو بال ببرم،حتی به این هم فکر نکرده بودم که چه جوری. جدیدا کلی رو خودم کار کردم.آدمای دوروبرم رو ۲دسته کردم:در سطح خودم و پایین تر از خودم. اینجوری حس کردم میتونم حرفی برای گفتن داشته باشم. شرایطم خیلی بهتر شده و اکثر جاها به راحتی نظرمو میگم،انتقاد میکنم و ...

-وقتی تو زندگیت هدفی رو انتخاب میکنی تازه نصف راه رو رفتی،نصف دیگش میشه تلاش کردن برای اون هدف.کسایی که به اسم جنبش سبز،برای هدفشون تلاش می کنند و ازش دفاع می کنند برام با ارزشن.هدفشون برام مهم نیست..مهم دفاعه...مهم تلاشه.

اراده و اعتماد به نفس هیتلر،تلاش امام(ره) و ...

-گاهی وقتا حضور بعضی کسا تو زندگیت اینقد عادی میشن که جرات پیدا میکنی از زندگیت بیرونشون کنی و فکر می کنی زندگی بدون اونا هم کماکان جریان پیدا میکنه.جریان پیدا میکنه ولی عجیب دلتنگ حضورشون میشی.

 برشون میگردونی و ۲دستی می چسبی بشون.(این دو دستی چسبیدن چند روز ادامه داره؟)

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:42 توسط آرزو| |

سلام

شرمنده نبودم

بعضی وقتا بعضی دلایل قانع کننده نیستن..

بیخیال

احساس میکنم یه مدته که زندگی آرومی دارم،بدون هیچ دغدغه ای البته اگه خودم برا خودم دغدغه ی الکی درست نکنم.

خاطرات گذشته رو که به یاد میارم احساس میکنم دلم برابعضیاشون له له میزنه ولی حیف که منطق حکم میکنه سمتشون نرم.

مگه نمیگن عشق قدرتش از عقل بالاتره.. پس چرا عقل جلوی منو میگیره؟

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:31 توسط آرزو| |

علی شروع کننده ی یه بازی بوده که بنده هم یه دعوتی.
شرح بازی:
 "مسابقه ی بی معنی نویسی!!
 بی معنی نویسی یه ستونی تو مجله ی وزین طنز و کاریکاتور است که اغلب نوشته ی خود خواننده ها رو اونجا میزارن و فقط باید یه چیز بی معنی بنویسی اما از اونجایی که جناب افلاطون فرمودند هیچ مهملی نیست که در آن نشانه ای از حقیقت نباشد (قید شده در همون ستونِ همون مجله) و از اینجایی که گاهی نکته های خنده داری توش وجود داره و آدم برای دقایقی احساس عوضی بودن میکنه ما عجیب علاقه به بی معنی نویسی پیدا کردیم پس خودم شروع میکنم و از همه ی دوستان هم تقاضا دارم این بازی رو ادامه بدین و به عینه ملاحظه کنید که گاهی عوضی بودنِ خودمون و دنیامون چقدر لذت بخش و خفنه !!"

نوشته ی من:
چهارده ساله که بچه شو از جوب کنار اوتوبانی که یه سرش میخوره به دیوار و یه سرشم لابلای کتابای کنکورش گم شده و عمراً بتونی قبولیشو تو مسابقات جهانی پرش از خط یک سوم نهایی که هرکی یه چی میگفت یکی میگفت گله یکی هم اسپند دستش بود و داد میزد:بخدا اگه دستم بت برسه از بالای درخت میچینمت چون فک میکرد موی کوتاه خیلی بش میاد حالا اگه امشبم نیان طوری نیست یه خواستگار بهتر هرچند این بهترین نمره ای بود که تو درس زبان گرفته بود.

دعوتیا: دختر زمستونی.حامد.نازپسر.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:19 توسط آرزو| |


Design By : Night Skin